مؤلف مجهول
218
تاريخ سيستان
آن كه بطاعت پيش وى آمد ، و او را عهد و منشور داد و عمل سفزار و بيابانها و كردان [ 1 ] به دو داد و خود بهراة قرار [ 2 ] گرفت . يك سال بر نيامد تا هم خوارج عبد الرحيم را بكشتند و ابراهيم بن اخضر را بر خويشتن سالار كردند ، و ابراهيم با هديّه هاء بسيار و اسبان و سلاح نيكو پيش يعقوب آمد بطاعت و بزرگى [ 3 ] ، يعقوب او را هم بر آن عمل بداشت و بنواخت و نيكوئى گفت ، پس گفت تو و ياران دل قوى بايد داشت كه بيشتر سپاه من و بزرگان همه خوارجند و شما اندرين ميانه بيگانه نيستيد ، اگر بدين عمل كه دادم [ 4 ] بسر [ 5 ] نشود مردم زيادت نزديك من فرست تا روزى ايشان پيدا كنم و ديوانشان برانم ، و هر چه از آن عمل خواهند بدهم ، اما اين كوهها و بيابانها ثغرها است كه شما از دشمنان نگاه بايد داشت ، كه ما قصد ولايت بيشتر داريم و همه ساله اينجا حاضر نتوانيم بود و مرا مرد بكارست خاصه شما كه هم شهريان منيد و اين مردم تو بيشتر از بسكرست و مرا به هيچ روى ممكن نيست كه بديشان آسيب رسانم . ابراهيم با دل قوى باز گشت و بياران شد و به زودى باز آمد با همه سپاه ، و يعقوب همه ياران و مهترانشان را خلعت داد و عارض را فرمان داد تا نامهاءشان بديوان عرض نبشت و بيستگانى شان پيدا كرد بر مراتب ، و ابراهيم را بر ايشان سالار كرد و ايشان را جيش الشّراة نام كردند و يعقوب بسيستان باز گشت سيزده روز مانده از جميد الاولى سنه تسع و خمسين و مائتين ، و اندرين سال برف بسيار افتاد بسيستان چنان كه خرما بنان خشك گشت . پس يعقوب
--> [ 1 ] ظاهرا كردان جمع كرد باشد و بيابانها محل رحلة شتا وصيف آن طوايف ، چه در آن عهد چنان كه گفتهايم در خراسان طوايفى اكراد سكنى داشتهاند . [ 2 ] در متن با مركبى تازه روى « گرفت » لفظ « داد » نوشته شده و معنى ندارد لذا ضبط نشد . [ 3 ] كذا فى المتن ، اتفاقا در سطر بعد هم كلمهء « بزرگان » را مرادف با « سپاهى » آورده و محتمل است بمعنى خدمتگزار و زحمتكش از ( برز بفتح با ) باشد ، چه برز و ورز در اصل بمعنى كار و سعى و عمل متماديست و ورزش و برز در امر زراعت نيز ازين ماده است و اختصاص بزرع و كشت ندارد و اگر آن را بزرگى بتقديم زاء بر راء بخوانيم معنى ندارد . و شايد هم اصل : بندگى باشد ؟ [ 4 ] در اصل « دارم » است . [ 5 ] بسر شدن ، سرانجام يافتن .